یکشنبه ۱ ژانویهٔ ۲۰۱۲

شعر، بخش پنجم


شعر، بخش پنجم
انتشار بعدی اوایل آوریل 2012

برگزیده اشعار 2000-1999


معمولا

او تنها آن جا نشسته بود
مرا به قهوه دعوت کرد
من هنوز غذا نخورده بودم
گفتم
من قبل از غذا قهوه نمی نوشم
حقیقت هم داشت
من معمولا قبل از غذا قهوه نمی نوشم

او دوست مرا به قهوه دعوت کرد
او تازه غذا خورده بود
او گفت
من بعد از غذا قهوه نمی نوشم
حقیقت هم داشت
او معمولا بعد از غذا قهوه نمی نوشد

او هم معمولا تنها بود.


یک ماهی

من یک ماهی بودم
و در یک برکه شنا می کردم
برکه مرد
من با آن مردم
وبه شکل یک پرنده درآمدم
و به یک دریاچه مهاجرت کردم
آن جا دوباره به شکل یک ماهی درآمدم
و به شنا کردن ادامه دادم

من یک ماهی بودم
و در یک دریاچه شنا می کردم
دریاچه مرد
من با آن مردم
و به شکل یک پرنده درآمدم
و به یک دریا مهاجرت کردم
آن جا دوباره به شکل یک ماهی درآمدم
و به شنا کردن ادامه دادم

من یک ماهی هستم
در یک برکه شنا می کنم
و در یک دریا شنا می کنم.


چیپس سیب زمینی

ما یک بار با هم روبرو شدیم
و با هم سر صحبت را باز نکردیم

از آن زمان او در رویای من ظاهر می شود
در رویا هم با هم سر صحبت را باز نمی کنیم

به تازگی در مترو نشسته بودم
و چیپس سیب زمینی می خوردم
او روی صندلی مقابل من ظاهر شد
به او یک چیپس سیب زمینی تعارف کردم
او لبخند زد

این کار را باید قبلا می کردم!



سلام!

سلام!
سلام!

یک بوسه
یک بوسه

یک یک دوم بوسه
یک یک دوم بوسه

یک یک چهارم بوسه
یک یک چهارم بوسه

یک یک هشتم بوسه
یک یک هشتم بوسه

یک بوسه خدا حافظی
یک بوسه خدا حافظی

خدا حافظ!
خدا حافظ!



اکثریت مردم

چنان چه اکثریت مردم
رنج یک دیکتاتور را بر خود هموار کنند
من نیز رنج او را بر خود هموار می کنم

چنان چه اکثریت مردم
برای اصلاحات وارد عمل شوند
من نیز برای اصلاحات وارد عمل می شوم

چنان چه اکثریت مردم
برای انقلاب وارد عمل شوند
من نیز برای انقلاب وارد عمل می شوم

آدم می تواند فکر کند، من یک فرصت طلب می باشم
من یک فرصت طلب نیستم
چنان چه اکثریت مردم
از روی فرصت طلبی برای چیزی وارد عمل شوند
من با آن ها مخالفت خواهم کرد.


شعر اول

با یکدیگر روبرو شدیم
او پاکت سیگار را از جیب پیراهن من درآورد
و سیگاری آتش کرد

راحت آغاز شد
من شعری در باره آن نوشتم

شعرم را به سختی بیاد می آورم
او را نیز

و هنوز سیگار می کشم
و شعر می نویسم.


در پرانتز

پرانتز باز
یک عشق

فراموش کردم پرانتز را ببندم
عشقی دیگر
عشقی دیگر
عشقی دیگر

پرانتز ها را می بندم
تنها یک عشق باقی می ماند

پرانتز بسته.


جای خالی کسی

برای او می نوشتم
او رفت
برای خویش می نویسم
تا جای خالی او را پر کنم

جای خالی او پرشدنی نیست
برای دیگری می نویسم
در دیگری نیز جای خالی کسی هست

در او نیز جای خالی کسی بود
برای او نیز می نویسم.


برایم ناگوار بود

برایم ناگوار بود تولدم را جشن بگیرم
از مادرم تقاضا کردم مرا دوباره بزاید
اما این بار بدون مشارکت پدرم
او مرا زایید

حالا تولدم را جشن می گیرم
پدرم را نیز به جشن تولدم دعوت می کنم.










شنبه ۱ اکتبر ۲۰۱۱

نقد، بخش دوم

نقد، بخش دوم

نقد
چند سالی میشود که با شعرهای احمدیان آشنا شده ام و خواندن آنها را با اشتیاق دنبال میکنم .شعر احمدیان به نظرمن شعر فلسفه است او در شعرش مضامین شعری و فلسفی را درهم آمیخته است .فلسفه نه به عنوان یک دستگاه مجرد فکری بلکه بصورت فلسفه عینی و عملی زندگی در شعر او به تصویر کشیده می شود. شعر محمد احمدیان بازتاب هستی اوست در دنیای امروز.شعری که بشدت فردیت یافته است .مضامین شعر او گاه نگاهی بسیار ساده و گذرا به یک برخورد کوتاه روزمره است و گاه کنکاشهای درونی و به چالش کشیدن "خود"های پنهان ودیوهای درون است. او از نشان دادن دیوهای درونش در شعر واهمه ای ندارد و با پذیرش وجوه متضاد بد و خوب ، زشت و زیبا،سیاه و سفید ،بومی و مهاجر،امید وناامیدی،...از انسان تک ساحتی به انسان چندوجهی دست می یابد و بدینسان مدرن بودن خود را به نمایش می گذارد.شعر احمدیان با اینگونه نگاه به انسان ،شی،وپدیده ها از لایه های بیرونی عبور کرده و به لایه های عمقی ترمی پردازد و به این ترتیب دربرخوردهای به غایت فرد گرایانه ،تجربه های شخصی را به تجربه عام بدل میکند .
شعر احمدیان گاه یک ایماژساده از یک زن و کودکی با بادکنکی در دست است ، و گاه مباحثه ومصالحه با خود و دنیاست.با این حال چه بسا مواقع که اشعار او فرصت شعر شدن نمی یابند و در حد دل نوشته باقی می مانند. به عبارتی نثری نه چندان روان و فاقد جوهره شعری. گاه شاعر برای وفاداری به مضمون و ترسیم وجوه مختلف یک پدیده به تکرار بیش از حد کشیده شده و به ایجاز شعرآسیب میزند.از اینرو برخی از شعرهای او گاه تجربه های اندیشیده ای هستند که به نوبه خود قابل فکر و زیبا هستند ولی کمترازلطافت زبان و بیان شعری بهره یافته اند و بیشتربه متون تعقلی نزدیک اند.
ازآنجاییکه شعر احمدیان خواننده را به تفکر درباره خود،زندگی دردنیای مدرن و دل مشغولیها ودغدغه های انسان امروزی وامیدارد ،من شعر احمدیان را با شوق و اشتیاق دنبال میکنم.

زری

تازه ها، بخش نهم

تازه ها، بخش نهم

انتشار بعدی اوایل ژانویه 2012


برای او آرزو می کنم

چند بار او را دیده ام. امروز یک پرنسس را در او کشف کردم. من تجربه مستقیم با پرنسس های رئال ندارم. من نمی دانم که تصویر تاریخی که از پرنسس ها به ما داده اند با واقعیت مطابقت دارد یا نه. برای من تصویری که ما از یک پرنسس داریم مهم است.
ما تصویری هم از فرشته و هیولا داریم. برای من مهم نیست که آیا این تصاویر رئال هستند، یا نه. تنها تصاویری که ما از آن ها داریم برای من مهم است. و من آن چه را که ما بمثابه فرشته و بمثابه هیولا در انسان متصور می شویم، دوست دارم.
بنابراین، او تصویری را که من از یک پرنسس دارم تایید می کند. برای او آرزو می کنم که یک پرنسس باقی بماند.


کمک کنید!

کمک کنید! یک زنبور مرا زد
زنبور که نبود
همو ساپین بود.


قدر آن ها را می شناسم

من حامل دو اژدها در خویشم
قدرم و پاکی ام

باید مواظب رفتارم باشم
و باید مواظب آن ها باشم

قدر آن ها را می شناسم
آن ها نگهبان فرهنگ در منند

منم.


این چهره

آن را بی آلایش احساس کردم
آن را دل پذیر احاس کردم
آن را زیبا احساس کردم
آن را جالب توجه احساس کردم
آن را الگانت احساس کردم

این چهره.


این زن

این بی آلایشی در رفتارش
این ملانکولی در چشمانش
این خوشبختی در روانش
این زیبایی در جهانش
این فروتنی در وجودش

این زن.


او در تلویزیون است

او در تلویزیون است
از او خوشم می آید، آن طور که او رفتار می کند
آیا او هم از من خوشش می اید؟
آری!

آن طور که او رفتار می کند، از بینندگان خوشش می آید.


دوست من باش

دوست من باش
و یک مدعی قوی باش
برای من

آن گاه همه دلواپسی هایم را فراموش خواهم کرد
و خواهم رقصید
سرمست.


من ایران امروز را دوست دارم

با تلفات بالا در جاده هایش
با اهمال ورزیدن در حفظ طبیعتش
با فلاکت دست به گریبانش
با کم رنگ شدن مرزهای اخلاقش
با ادعای جوانانش برای تجربه کردن عشق
با غنیمت شمردن فاصله میان دو گرفتاری برای برپا کردن یک پیک نیک و یک پارتی اش
با کودکان خیابانی اش
با هوای آلوده شهرهایش
با سگان ولگردش
با امید مردمانش برای قدری بهتر
با دست های پرشور جوانانش
با تلاش زنان و مردانش برای نجات امروز
با چشمان شفاف زنانش
با تن فروشی از روی اضطرار دخترانش
با آنتن های ماهواره ای بر پشت بام هایش
با آرزوی مردمانش برای داشتن تکه ای از زمین و تکه ای از آسمان
با زنده نگاه داشتن طعم غذاهایش
با پناه بردن زنان و مردانش از درد به اعتیاد
با عبادت خالصلنه مادرانش
با چهره کودکانش

من ایران امروز را دوست دارم.







جمعه ۱ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

طاهره اصغری

نقد

اشعار محمد احمدیان به دلایلی برای من قابل توجه هستند. یکی به دلیل سادگی آنهاست. سادگی آنها مرا یاد نقاشی کودکانه / نقاشی ساده و بی تکلف می اندازد. اما این سادگی دلیلی برای سطحی بودن اشعار وی نیستند بلکه عمیقا خود را درگیر پرسش های میان مرگ و هستی می کنند. از این رو اشعار او به زبانی بی گناه / کودکانه می رسد که مرا به یاد نقاشی کودکانه می اندازد.
از طرفی دیگر تجارب وی به عنوان مهاجر وآشنایی عمیق تر شاعر به زندگی چند فرهنگی وآگاهی به دانش های غرب در حوزه فلسفه و روانشناسی و هنردر اشعار محمد احمدیان بی تاثیر نبوده اند. هر شعراو کنش یا واکنشی است که پرسش های دیگری را درذهن خواننده ایجاد می کند.

طاهره اصغری

تازه ها، بخش هشتم

تازه ها، بخش هشتم

انتشار بعدی اوایل اکتبر 2011


جنون

جنون دوست من است
با جنون زندگی من زندگی من است
وقتی درد قوی تر باشد از من

چنان چه درد قوی تر نباشد
به تنهایی از عهده اش بر می آیم
زحمتی برایم ندارد.


بادکنک

او رفت

در رویا دیدم او جلوی من می رود
یک بادکنک در دست
به او نزدیک شدم و بادکنک را از دستش گرفتم
او به راهش ادامه داد و در دور ها ناپدید شد

من آن جا ماندم
یک بادکنک در دست.


آن چه را عقل از من دریغ می کند

عقل از پسش بر نمی آید به من مشروعیت ببخشد
آن چه را عقل از من دریغ می کند، عشق به من ارزانی می دارد

عقل غرغر می کند
عشق می گوید:
سخت بود و دلنشین.


با کمال میل

با کمال میل بدم
نیت های بد جادو می کنند
گاه به گاه یک نیت بد
تا بد خودش را پشت سر نیت های خوب پنهان نکند

احساس خجالت می کنم وقتی نیتی خوب دارم
و آن خوب نزد یکی دیگر به مقصد نمی رسد.


او

او چند بطر آبجو در دست دارد
و سوار مترو است
او هنوز زن جوانی است و محبت آمیز حرف می زند
من خجالت می کشم که او محبت آمیز رو به مسافران حرف می زند
الکل او را خوب ویران کرده است

من دیگر جوان نیستم
و به عشق اعتیاد دارم
عشق مرا خوب ویران کرده است

او از چه به الکل پناه برده است ؟
من از چه به عشق پناه برده ام ؟


امروز یک روز بود

سر راه تمرین ژیمناستیک، در پارک نزدیک خانه ام با پاییز روبرو شدم. با تمامی و کمالش. رنگ های گرم و ملانکولیک.
موقع تمرین زن جالب توجهی در گروه بود. در خانه آشنایی ها را در زندگی ام مرور کردم. هر آشنایی یک سرنوشت بود. هر آشنایی با این شروع شد، که یکی دیگر را جالب توجه احساس کردم. نه همیشه نخستین برداشت من بجا بود. نه همیشه سرنوشت با من خوب تا کرد.
حالا پاییز زندگی ام را تجربه می کنم. با تمامی و کمالش، با رنگ های گرم و ملانکولیک، همانند پاییز در پارک.
امروز یک روز بود. یک روز پاییزی.

نقاشی، بخش دوم





















جمعه ۱ آوریل ۲۰۱۱

تازه ها، بخش هفتم

تازه ها، بخش هفتم

انتشار بعدی اوایل جولای

طعم برف

بستگی به این دارد،
که تو از آن چه بسازی

خورشید
شب
بهار
پاییز
باران

برف قبل از آن سفید بود
راستی برف برایت چه طعمی دارد؟


منطق

منطق به من دیکته می کند، چه احساس هایی باید داشته باشم. به این، به آن. به این، به آن. به این، به آن. احساس هایم روی میز تحریر در برابر چشمانم می رقصند و جایی در متنی که اساعه می نویسم پیدا می کنند. منطق اصلا برایم مهم نیست.امر ناممکن انسانی است، عشق می گوید.

قطره ای باران

اجازه داری یک مشکل را به تعویق بیندازی؟ البته که! توی کشو و تمام. اتیکت را فراموش نکن: مشکل شماره 1.
من مغزم کشو دارد. چه چیز هایی در آن ها جا داده ام. خدا مرا حفظ کند!
پاسخ ها از آسمان فرود می آیند. مگر این که وقتی باران می آید، تو هیچ گاه دستت را دراز نکنی.

قطره ای باران دستم را لمس می کند. یک فرشته بود؟


آیا می توانم

آیا می توانم خویشتن را زیر سئوال ببرم و در عین حال خویشتن را دوست بدارم؟
آیا می توانم ترا زیر سئوال ببرم و در عین حال ترا دوست بدارم؟
آیا می توانم خودمان را زیر سئوال ببرم و در عین حال خودمان را دوست بدارم؟
آیا می توانم واقعیت را زیر سئوال ببرم و در عین حال آن را دوست بدارم؟

آری می توانم
حقیقت و عشق با هم دوستند.


هم برای خودم، هم برای تو

دیو من دیو ترا توجیه می کند
دیو تو دیو مرا توجیه می کند

دیو ها اشتباهاتی هستند که ما می خواهیم به مثابه یک درستی بفروش برسانیم
یادم باشد، فردا پیش فروشگاه روسمن اسپری ضد دیو بخرم

هم برای خودم، هم برای تو.


او یک زن بود

او یک زن بود
یک هفته بعد
او یک زن جدی بود
یک هفته بعد
او یک زن حساس بود
یک هفته بعد
او یک زن زیبا بود
یک هفته بعد
او یک زن جذاب بود
یک هفته بعد
او یک زن بی نظیر بود

امروز او را برای آخرین بار دیدم.


من یک مصالحه هستم

من یک مصالحه هستم
تو یک مصالحه هستی
او یک مصالحه است
واقعیت یک مصالحه است
دولت یک مصالحه است
آنجلا مرکل یک مصالحه است
مصالحه ناپذیر هم یک مصالحه است
بس است دیگر با مصالحه های کاهل!

تو یک مصالحه جالب توجه و کامیاب هستی
ترا مصالحه ناپذیر دوست دارم!
آخ، ببخشید!
عشق هم یک مصالحه است
زیباترین مصالحه.


تا زمانی که

جهان موجودی است مانند من و تو
می تواند از شادی بدرخشد
می تواند دچار سرماخوردگی شود
می تواند دچار بحران شود
می تواند از عهده بحرانش برآید
زخم دارد
زخم هایش می توانند التیام یابند
می تواند دچار بیماری شود
هر آن چه من و تو دچارش می شویم
از یک دپرسیون خفیف گرفته تا یک پسیکوز
آهسته می گویم، اما باید این را بگویم
می تواند با شکست روبرو شود
و با صدای بلند می گویم
می تواند بارها و بارها از نو آغاز کند

تا زمانی که می درخشد
تا زمانی که بر پاهایش ایستاده است
تا زمانی که به خودش زحمت می دهد
با آن همکاری می کنم.


حالا این خونسردی

من درب و داغانم!
من درب و داغانم!

اجازه دارم آن را اعتراف کنم؟

حالا این خونسردی را از کجا دارم،
که با شما در باره آن به بحث می پردازم؟


و چه چیزی را باید خیلی زیاد جدی بگیرم؟

جادوی بدبختی
در برابر آن
جادوی خوشبختی کمک می کند
و خیلی زیاد جدی نگرفتن
بدبختی را
و خوشبختی را
یکی دیگر رهایت نخواهد کرد
دیگری تنهایت می گذارد
بنابراین نه خیلی زیاد و یک بار دیگر نه خیلی زیاد
و چه چیزی را باید خیلی زیاد جدی بگیرم؟
این که امروز یک روز آفتابی است
این که نیم ساعت دیگر قهوه می نوشی و سیگار می کشی
این که برای امروز ظهر نیمرو و نودلن داری
این که امشب دوستی را ملاقات می کنی.


در این لحظه چه می کنی؟

در این لحظه چه می کنی؟
شاید خوابیده ای
شاید کتاب می خوانی
شاید می روی خرید
شاید نشسته ای و به فکر فرورفته ای
شاید شادی ات را در سیگاری می پیچی
و آن را دود می کنی

من شادی ام را در واژه ها می پیچم
و آن را دود می کنم.